به گزارش سلام بانو، هنوز صدای قهقههای کودکانه اش در گوشه گوشه خانه به گوش می رسد صدایی که گل های گلدان خانه را مست و بوی بهشت را در فضا پراکنده می کرد، مادر مانند آدمی که از وزن زیاد توان حفظ تعادل خود را ندارد به در و دیوار می خورد و با صدای گرفته و بی رمق که نتیجه گریه های بی امانش در دلتنگی دخترش است، گوشه ای کز کرده و دفتر مشق دخترش را ورق می زند.
دستان کوچک فرشته اش را بر روی ورق های دفتر حس می کند، دردش می گیرد، قلبش فشرده می شود، دوباره اشک امانش را می برد، دفتر مقابل چشمانش تیره می شود و خط ها رقص کنان از مقابل دیدگانش محو می شوند.
سرش را عاشقانه بر روی تخت دخترکش می گذارد قلب تکه پاره اش دیگر توان تپیدن ندارد، دستی بر روی صورت خیسش احساس می کند، نرمی دست دخترش است، سکوتی پر از نجوا در فضا حاکم می شود، صدای باد در بیرون پنجره با ناله های مادر درآمیخته، کوه ها در دور دست مانند غباری خیالی بودند، دیگر هیچ چیز معنایی نداشت، رنگ ها بی رنگ شده بودند، گم شدن صدای پای دخترک در خانه از هر دردی جانفرساتر بود، دیگر صدایی نبود که مدام بگوید مامان گشنمه، مامان بیا بازی کنیم، مامان حوصلم سر رفته، مامان بریم پارک و مادر خسته از کار خانه و یا محل کار مدام قول روز بعد را به دخترش می داد، ناله ای کرد و در دل گفت الان حاضرم تمام شب و روز دخترکم را به پارک ببرم، مدام برایش چیپس و پفک بخرم، فقط ایکاش می شد برای یک بار هم که شده دوباره صدایش را بشنوم.
دنیا گاهی بسیار سرسخت و بی رحم می شود، سرش را بلند می کند چشمانش را در اتاق می چرخاند اما چرا دیگر فضای خانه برایش غریبه شده است، انگار وارد صحنه ای از داستانی تلخ شده است، در کمال شگفتی دید محیط برایش بیگانه است خانه ای که عمرش را در آن گذرانده بود برایش غریبه شده، خانه ای که روزهای خوشی در آن داشت اما دیگر غم بساطش را در آن گسترانده است.
می گویند مرد تا دختردار نشود پدر نمی شود اما حالا پدرهای آنیلا، ملینا و بهار چه کنند، پدریشان چه می شود… پدر فکر می کند و دخترش را در ذهن به تصویر می کشد، از نگاه دخترک لطیف ترین تارهای روح انسانی به ارتعاش در می آمد، نگاه می کرد و تمام گل ها جوانه می زد و گل می داد.
تصویری که خداوند برای آن دختر شیرین ساخته بود ناگهان در هاله ای تاریک فرو رفت حالا باید تا روزی که نفس می کشید با همان قاب در ذهنش سر کند، لبخندی که همیشه دور لب دخترک بود دیگر محو شد حالا دهانی بازمانده از بهت در آن گوشه لانه کرده است.
مادر نجوا کنان می گوید چه شیرین بود… چه شیرین بود … افسوس تلخی و تاریکی جای آنرا گرفته است، مادر دارد با تمام وجود این تلخی را به جان می کشد، دیگر خانه را خفقان گرفته و هیچ نفسی از کسی در نمی آید، مادر ماتم گرفته، پدر عروسک دخترش را که برای تولدش خریده بود در آغوش می گیرد و مانند جنین در گوشه ای خلوت کز کرده است، اندوه، بی حالی و یاس در خانه لانه کرده، حتی این ناامیدی در تک تک وسایل خانه هم دیده می شود، تمام وسایل رنگ باخته اند، وقتی دخترش نیست دیگر آن وسایل به چه دردی می خورند.
این درد غیر قابل تحمل است، عشق فرزند، مادر را از پای در آورده و تا سر حد مرگ کشانده است، درد از دست دادن فرزند مانند قیر داغی روی قلبش ریخته می شود.
به قاب عکس دختر کوچکش نگاه می کند، چشم های زیبایی با گیرندگی خاصی به مادر می نگرد، دلش را می سوزاند و سوراخ سوراخ می کند، قاب را روی قلبش می گذارد گرمای صورت دخترک را احساس می کند و با تمام وجود آن را به درون خود می کشد.
ناگهان صدای گریه بچه ای به گوش می رسد، دختر همسایه است، بدون فکر به سمت در می دود اما چیزی جز سیاهی نمی بیند با خودش می گوید دخترم دیگر نیست، همانجا می لغزد و روی زمین می نشیند، درد سنگینی گروم گروم بر قفسه سینه اش می کوبد، چنگ می اندازد تا درد را بیرون بکشد اما درد از درون خودش است جایی در گوشه قلبش نشسته و تا روزی که می تپد همانجا می ماند.
درد طوری در جانش چنگ می اندازد که گویی می خواهد با منقاش گوشت را از استخوان جدا کند از روی بی قراری و درماندگی ناله می کند … من دخترم را می خواهم … گویی جانی برایش نمانده تا صدایش از گلو خارج شود.
پیراهن سفید تورتوری که دخترش آنرا لباس عروس می خواند در گوشه کمد نشسته و منتظر است بر تن دخترک زیبا بنشیند اما افسوس که آن روز هرگز نخواهد آمد چون دختر لباس سفید دیگری پوشیده است.
دستش را روی تخت کشید، تخت خالی بود دیگر کودکی روی آن نخوابیده، یعنی چه شده؟ چراغ را روشن می کند تخت دست نخورده است از ته دلش فریاد می زند من دخترم را می خواهم، می خواهم موهایش را بو کنم، می خواهم در آغوشم بخوابانمش اما نیست، برای همیشه رفت، او دیوانه فرزندش است، می خواهد صبح ها با صدای لطیف و کودکانه او از خواب بیدار شود خدایا می شود این احساس های دردناک خواب باشد؟ بیدار شوم و همه چیز تمام شده باشد؟
اما درد واقعی تر از اینها بود، نامردان و دیوصفتان فرزند شیرینش را از او گرفتند و زندگی را برایش کابوس کردند، کابوسی بی پایان…
او تحمل این درد را ندارد قرار بود مادرش باشد و تا آخر عمر برایش مادری کند، قرار بود جشن پایان مدرسه، جشن فارغ التحصیلی دانشگاه و جشن عروسی که آرزوی هر پدر و مادری است برایش بگیرد، اما دخترش اکنون در لباس سفید دیگری که خبری از تور در آن نیست، به خانه ابدی خود رفته است.
ناگهان دخترش را از دور دست می بیند، صدایش را می شنود؛ مادر کجایی؟ مادر به سمتش می دود گویی از میان تیغ ها و ریگ های داغ می گذرد پایش زخمی و خونین می شود اما هرچه پیش می رود و تلاش می کند دخترک دورتر می شود، با تکانی چشمانش را باز می کند، خواب دیده بود، ناله می کند؛ سخت است خیلی سخت است چقدر آرزو داشتم چقدر دلم می خواست بزرگ شدن و قد کشیدنش را ببینم.
اشک از گوشه چشمش سرازیر می شود می غلطد و به پایین می آید، گونه اش خیس می شود، گونه ای که هزاران بار دختر نازنینش آنرا بوسیده بود، دست می کشد تا شاید لبان زیبای او را حس کند.
دیوانه وار گریه می کرد و مانند مجنونی از بند گسیخته خود را به در و دیوار می کوبید، فریاد می کشید؛ من دخترم را می خواهم، اما گویی صدایش در گلو خفه می شود و او را می سوزاند.
تلاش می کند پاره های روحش را جمع و جور کند دیگر دردش را می شناسد، بی امان به سینه اش می کوبد، نجواکنان می گوید چگونه این مصیبت بر سر جگر گوشه اش آمده او که معصوم و بی گناه بود، کدام دست ملعونی گل زندگی او را پرپر کرد، به آسمان نگاه می کند، ستاره ای پررنگتر از دیگر ستارگان در کنج آسمان سوسو می زند، دستانش را بلند می کند و عاملان این بدبختی و درد را به خداوند می سپارد، می داند از هر دستی بدهی از همان دست می گیری پس واگذار می کند.
بلند می شود و در آشپزخانه شروع به پختن ماکارونی می کند ، دخترش خیلی دوست دارد، با خودش می گوید چه پرت و پلا می گویم، تمام شب را نخوابیدم فکرهای بیهوده می کنم، خیالات جورواجور به سرم می زند، دخترم همینجاست در کنارم در قلبم…
اکنون چند روزی است که از رفتن ملینا، آنیلا و بهار می گذرد …










ثبت دیدگاه